|
حجاب برتر حجاب ، از اون لحاظ ...
|
- مامان! مامان! من از این چیزای سیاهی که روی سر این خانوماست می خوام! والا اولش وقتی دختر بچه ی کوچولوی توی پارک با اشاره به خانم و خواهرم که با من راه می رفتن این جمله رو به مامانش گفت خیلی تعجب کردم که این بچه حتی اسم چادر رو هم نمیدونه! ولی وقتی مامانش دستشو گرفت و کشون کشون از ما دورش کرد و جوابشو داد , اون تعجبم از بین رفت که هیچی! از این متعجب شدم که بچه ای توی این سن با همچین مامانی چطور از چادر خوشش اومده!! آخه مامانش بهش گفت: - اه! از اینا خوشت اومده؟ بعد انگار که به کیسه زباله ای که گربه پاره ش کرده باشه و بوی بد ازش میاد نگاه کنه به ماها یه نگاهی انداخت و ادامه داد: - پاشو !پاشو بریم دخترم! اینا که می بینی اُمُلن! جالب بود بچهه هم که انگار یه عروسک خوشگلو توی ویترین مغازه دیده باشه و بخوادش, گریه می کرد و به چادر ماها (من نه ها!!) اشاره می کرد.
خلاصه آخرش بچهه به زور مادرش از ما دور شد و حتی ما نتونستیم بهش بگیم که عزیز دل برادر! این «چیز سیاه روی سر» همون چادره! [ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ٢:٤٦ ب.ظ ] [ ع.ق ]
[ نظرات () ]
یکی بود یکی نبود, غیر از خدا هیچ کس نبود… یه روز توی یه شهری که اصلا هم اسمش تهران نبود, و توی کشوری که به هیچ وجه ایران نبود, یه پسر جوونی بود که اسمش واسه شما اصلا مهم نبود! اما به جاش شما می تونید اونو «یارو» صدا کنید.
این «یارو» ی ما خیلی پسر گلی بود, ماه! سر به زیر, چشم پاک, مودب ….
یه روز که داشت توی خیابون راه می رفت, چشمش اشتباهی افتاد به چند تا دختر که اصلا هم بد حجاب نبودن! فقط یکم بی حجاب بودن! دل این یاروی ما هم با یک نگاه درب و داغون شد! آخه از قدیم شنیده بود که : ز دست دیده و دل هر دو فریاد, که هر بی حجابی که دیده بیند, دل کند یاد! به خاطر همین یاروی ما خیلی ناراحت و خسته رفت خونه و به فکر چاره افتاد: گفت پس منم : بسازم خنجری تیغش ز فولاد و به خاطر اینکه مصرع دومش رو یادش نبود, ندونست با اون خنجر چی کار کنه. خنجر رو انداخت کناری و به فکر دیگه ای افتاد: اینکه برای اینکه دلش هر چیزی رو یاد نکنه چشمش رو با چشم بند ببنده!
دو تا بشکن زد و چشماشو بست و رفت توی خیابون.
فکر می کرد خیلی فکر خوبی کرده اما همین طور که داشت توی خیابون راه می رفت و مواظب بود که از توی پیاده رو خارج نشه یهو محکم با مخ رفت توی دیوار و پخش زمین شد و چشمتون روز بد نبینه… آدم با آفتابه شیر موز بخوره اما میون مردم توی خیابون اینقدر ضایه نشه. حالا همه ی مردم دورش جمع شده بودن و بهش می خندیدن که این دیگه چه آدمیه که چشماشو می بنده و راه می ره توی خیابون؟!
یارو هم خیلی بهش بر خورد, به همین خاطر گفت من به جای اینکه چشمامو ببندم, سرمو بالا می گیرم و سعی می کنم به هیچ چیزی این طرف و اونطرف نگاه نکنم.
چه قدر سر بالایی خوب بود! هم سرت بالا بود هم افتخار می کردی و هم کلی کلاس داشت! تازه پرنده ها و ابر ها هم از روی زمین خیلی قشنگ به نظر می رسیدن!
خلاصه این یاروی ما همینطور که به ابر ها و پرنده هایی که هر از چند وقت یکبار از توی آسمون رد می شدن چشم دوخته بود داشت حرکت می کرد که یهو احساس کرد آسمون داره کوچیک می شه و خودش داره توی سوراخی سقوط می کنه, بعد از اینکه یارو افتاد توی لجن و آب کثیف, فهمین افتاده توی چاه فاضلاب! فاضلاب خیلی بوی بدی میداد, یارو هم از بوی بد بدش میومد. به خاطر همین باید یه فکر دیگه ای می کرد. وقتی که کارکنان شرکت فاضلاب با یه چوب گنده یارو رو از میون تورهای تصفیه خونه کشیدن بیرون, فهمید که باید چیکار کنه! باید به جای سر به هوایی سر به زیر باشه!
بعد از اینکه خودشو کمی تمیز کرد قبل از حرکت کردن گردنش رو به سمت زمین کج کرد و «سر به زیر» که چه عرض کنم! سر به زیر زمین شد!
خلاصه این یاروی قصه ی ما رفت و رفت و رفت و همینطوری سر به زیر رفت تا وقتی که احساس کرد چقدر سر به زیری خوبه! هم زمین زیر پات رو می بینی که اتفاقی نیفته, هم به جای نا مربوطی نگاهت نمیفته! همینطوری که داشت می رفت یهو از سمت راستش یه صدای ترسناکی شنید: صدا شبیه بوق کامیون بود, برای اینکه سر به زیریش خراب نشه نگاهی نکرد اما صدای بوق همینطوری داشت نزدیک تر می شد. صدا نزدیک شد و نزدیک شد و نزدیک شد تا یهو یه چیز محکم و گنده ای بهش خورد و یارو دید به جای زمین توی هوا داره پرواز می کنه. چقدر سر به زیری خوب بود, آدم اگه خوب سر به زیر باشه می تونه حتی پرواز هم بکنه! اما مثل اینکه این پرواز زیاد هم طول نکشید, انگار داشت سقوط اضطراری می کرد, جاتون خالی, زمین از این بالا خیلی قشنگ بود, مخصوصا اینکه هی داشت نزدیک تر میشد. وقتی زمین خیلی نزدیک شد, یارو احساس کرد که کسی چراغارو خاموش کرد. وقتی چشماشو باز کرد دید توی بیمارستان روی تخت دراز کشیده و یه چیزای سفید و سخت روی همه ی بدنش کشیدن. تنها بدیش این بود که نمی تونست تکون بخوره اما به جاش همه ی فامیلاش واسش کمپوت هلو و گلابی آورده بودن. آخه یارو گلابی خیلی دوست داشت.
واقعا چقدر سر به زیری خوبه, همه واست کمپوت گلابی و هلو میارن! به خاطر همین یارو تصمیم گرفت از اون به بعد (اگه زنده موند) همیشه سر به زیر باشه!
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ۳:٠٩ ق.ظ ] [ ع.ق ]
[ نظرات () ]
داشتیم با هم راه می رفتیم، با فریبرز، رفیقم. داشت با تلفن حرف میزد، یهو شروع کرد به فحش دادن: پُفیوس! حرف دهنتو بفهم، کجای ریخت و قواره ی تو به من می خوره بد ترکیب!... من !؟ من گفتم!؟ کِی، کجا؟ ... اون روز توی کافی شاپ؟! آره, گفتم بدون تو نمی تونم زندگی کنم، ولی این به این معنی نیست که میام می گیرمت! روشن شد؟ حرف زیادی هم نزن! دیگه شمارتو روی گوشیم نبینما! ازش میپرسم: کی بود؟ - همین دختر شیپیشوه! - النازو میگی؟ - نه بابا ! الناز که اون که اون دماغ گندهه ست! منظورم... - نکنه شقایقو میگی؟ - نه بابا اون که به من محل سگ هم نمیذاره - پس منظورت شیواست؟ - شیوا؟ شیوا دیگه کدوم خریه؟ - همون خری که پارسال کلی پول ریختی به پاش! - آها! نه... اونم نیست... - پس حتماً پروانه بود؟ - پروانه؟ ... آها ... اون پروانه؟! ... نه ... پروانه بد ترکیب و داغون بود ، اما نه به اندازه ی این. اون حد اقل با کیلو کیلو آرایشی که می کرد می تونست اون قیافه شو قابل تحمل کنه... این ... اسمشو هم یادم نیست... - حالا چی می گفت؟ - هیچ... دختره ی خنگ میگه بیا منو بگیر... تو قول دادی بیای خواستگاریم -حالا واقعا قول دادی؟ -نه بابا چه قولی چه کشکی؟ دختره ی تازه کار هوا ورش داشته... - خب بیچاره حتما خیلی داغون میشه... - به درک ... مگه تقصیر منه؟ - پَ نه پَ... تقصیر عمه ی منه!! - خیلی بی مزه ای... . حالا تو می خوای همینطوری بی کار بمونی؟ - بی کار چیه... درس دارم می خونم دیگه... - اون کارو که نگفتم ... منظورم این کار بود... - آها... دختر بازی... لاو ترکوندن و ... ای شیطون ... آخه ما که مثل شما تیپ دخترکش و روابط اجتماعی و جی اف بی اف و این جور کارا حالیمون نیست... بذار به درسمون برسیم ... - آره ... راست می گی... تو مرد این کارا نیستی - حالا من یه چیزی گفتم ... یه چندتا تکنیک یادم بدی می ترکونم... جون من... - نه... تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی.. بله... کلی وقت گذشت من هیچ غلطی نتونستم بکنم, به جز ازدواج... هی می دیدمش میگفتم : پسر داری پیر میشی چرا زن نمی گیری... میگفت: هنوز پیداش نکردم. می گفتم کیو؟ می گفت: مورد مناسبو. چند سالی گذشت و جوابی که به این سوال من میداد هیچ تغییری نمی کرد. همین چند وقت پیش بعد هفت هشت سال از اون قضیه دوباره ازش پرسیدم, دوباره گفت: هنوز مورد مناسبو پیدا نکردم. گفتم: حالا این مورد مناسب چه ویژگی هایی دارن که این همه مدته داری دنبالش می گردی؟ سالی سی چهل تا خواستگاری داری می ری اونوقت هیچکدوم مناسب نیست؟ - نه بابا... هیچکدوم... اینایی که من میرم سراغشون همه اینکاره ن... - ببخشید؟! چیکاره؟ - اینکاره دیگه... اهل بی اف و دوست بازی و این حرفا... - اِ... جریان از این قراه؟! آقامون خانم نجیب و چشم و دل پاک دوست دارن... عجب!؟... نه که خودت خیلی چشم و دلت پاک بود!؟... - چه ربطی داره؟ - خیلی!... دیگه مزاحمت نشم... فقط ... شاعر میگه: باش تا صبح دولتت بدمد... [ ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ ] [ ٤:٠٧ ق.ظ ] [ ع.ق ]
[ نظرات () ]
«من را نگاه کن در این لحظه برهنه ام رها از بند تن و روان من تن و روان خود را در برابر شما می گشایم هنوز باکره و... دست نیافتنی ام در آشفتگی ها غرق می شوم دی ان ای من در وجود من حک شده و به رقص در می آیم تو به من اعتبار می بخشی هنر من نقش بازی کردن است … » ۱ وایسا وایسا!! همینجا یه لحظه صبر کن گلی جون (گلشیفته ی خودمونو میگم ها!) یه لحظه دیالوگتو دیر تر بگو ببنیم اینا چیه که گفتید؟ از لحاظ هنر نقش بازی کردن که شما حسابی خوب هستید. اونقده خوب توی نقش فرو رفته بودی که فکر کردم راستی راستی لخت شدی!!!!! (؟) خوب شد فیلم بود!!!! (؟) راستش بذار همین اول بهت بگم: اینایی که میبینی کلی بهت فحش دادن و گفتن چه کاری بود کردی همه شون حسودن! آره دیگه! خودشون نمی تونن تو فیلما لخت شن, حالا که تو لخت شدی همه بهت حسودیشون شده می خوان سر به تنت نباشه! این از این!
دیگه اینکه بگم و تمومش کنم و برم پی کارم: کارای سخت سختی میخوای ازمون با این شعره ها!! میگی منو نگاه کن بعد ازمون میخوای دید شهوتی نداشته باشیم؟ ببخشیدا, میشه لطفا بگید کدوم وجه صرفا انسانی اون تصویر رو باید می دیدیم که ندیدیم که این «احساسات لطیف» رو ملتفت نشدیم؟ شرف و عزت بود یا غیرت و معصومیت؟؟؟ آها ! حالا فهمیدم! درسته! حیا بود و عفت!! البته ما که خودمون کلیپ تصویری رو ندیدیم اما دیدیم دست مردم! (؟) فقط همین یه جمله رو بگم و دیگه واقعا برم: دستت درد نکنه! خوب سر بلندمون کردی نمایده ی ملت ایران! اما… از تو انتظار نداشتم گلشیفته! ------------------------------------------------------------------ ۱: ترجمه ی قطعه ای از شعر «تن ها و روان ها» که در کلیپ تصویری آن گلشیفته... [ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ٤:۳٤ ق.ظ ] [ ع.ق ]
[ نظرات () ]
قبل از همه ی اون اتفاقات من فقط یه پاکت نامه ی ساده بودم. یه پاکت نامه ی ساکت و تنها که توی مغازه منتظر فروخته شدن بود. هفته ها و ماه ها می گذشت و من فروخته نمی شدم, شاید دلیل خاصی داشت, شاید… ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ] [ ٩:٥٩ ب.ظ ] [ قلم ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ۱۱:٥٦ ق.ظ ] [ قلم ]
[ نظرات () ]
یکی از آشناهامون تعریف می کرد: دوستم داشت فیلم یکی از عروسی های فامیلوشونو بهم نشون می داد، رسید به یه جاهایی که خودش داشت بین مردای فامیل می رقصید. تو دلم گفتم ایشالا همه به هم محرمن دیگه! احتمالاً خانواده ی بزرگی دارن ، همه با هم خواهر برادرن. دیویست – سیصد تا خواهر برادر که چیزی نیست! بهش گفتم تو که داری بین مردا می رقصی ، این روسری چیه روی سرت انداختی؟ گفت: آخه ساسان نمی ذاره من بی حجاب باشم جلوی مردای فامیل. گفتم: به به! این آقا ساسان، اسطوره ی غیرت کی هستن اونوقت؟ گفت: دوست پسرمه دیگه!...
حالا من با این داداشمون یه حرف دارم، اونم اینکه: دمت گرم! هر کی هرچی فحش و متلک بارت کرد ، غلط کرد! من حسابی طرفتم! واقعاً کارت درسته! یه موی تو می ارزه به صدتای این ژیگولایی که یه شبه همه چیزو یادشون میره! باز به معرفتت که همین قدر غیرتو واست نگه داشته و مثل اونایی که یهو ناموس و زن و مرد و محرم – نامحرمو بالا می کشن و بی غیرتی قی می کنن نشدی! بازم دمت گرم! در ضمن، بدخواه مدخواه هم داشتی سه سوت داداشتو خبر کن، جنگی خراب می شم رو سرش! عکس بده، جنازه تحویل بگیر! [ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ٧:۳۸ ب.ظ ] [ ع.ق ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۱۱:۳۸ ب.ظ ] [ ع.ق ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |