﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>حجاب برتر</title>
    <description>حجاب ، از اون لحاظ ...</description>
    <link>http://hejabebartar.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ع.ق</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 25 Feb 2012 19:38:19 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>حجاب ظلمانی!!</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;بهم گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;من نمی دونم این حجابو کی گفته خوبه و درسته و واجبه؟؟؟اصلا هیچ کس همچین چیزیو قبول نداره! به غیر از خود اونایی که گفتن واجبه! اصلا از قدیم شاعر گفته: ساقیا بده جامی زین شراب روحانی/ تا دمی بیاساییم زین حجاب ظلمانی!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;می دونید این شعر یعنی چی؟ شاعر داره میگه این آخوندا (روحانی), گفتن شراب حرامه گفتیم چشم!&amp;nbsp; گفتن فلان حرامه, گفتیم چشم! دیگه این ظلم بزرگ, این حجاب اجباری, این حجاب ظلمانی چی بود؟ یعنی که چی؟ حالا ساقی! یه شب که بچه ها جمعن یه حالی به جمع بده!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;می بینید!من نمیگم ها! شاعر هم میگه!: این حجاب کلا زورکی و ظلمانیه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;منم بهش گفتم: هِی!... همین طوری که پیش بری فردا پس فردا... بماند... نگم بهتره!...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hejabebartar.persianblog.ir/post/43</link>
      <author>ع.ق</author>
      <comments>http://hejabebartar.persianblog.ir/comments/347678/8994858/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347678.post-8994858</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Feb 2012 19:38:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چیز سیاه روی سر!!</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- مامان! مامان! من از این چیزای سیاهی که روی سر این خانوماست می خوام!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;والا اولش وقتی دختر بچه ی کوچولوی توی پارک با اشاره به خانم و خواهرم که با من راه می رفتن این جمله رو به مامانش گفت خیلی تعجب کردم که این بچه حتی اسم چادر رو هم نمیدونه!&amp;nbsp; ولی وقتی مامانش دستشو گرفت و کشون کشون از ما دورش کرد و جوابشو داد , اون تعجبم از بین رفت که هیچی! از این متعجب شدم که بچه ای توی این سن با همچین مامانی چطور از چادر خوشش&amp;nbsp; اومده!! آخه مامانش بهش گفت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- اه! از اینا خوشت اومده؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بعد انگار که به کیسه زباله ای که گربه پاره ش کرده باشه و بوی بد ازش میاد نگاه کنه به ماها یه نگاهی انداخت و ادامه داد: &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- پاشو !&amp;zwnj;پاشو بریم دخترم! اینا که می بینی اُمُلن!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;جالب بود بچهه هم که انگار یه عروسک خوشگلو توی ویترین مغازه دیده باشه&amp;nbsp; و بخوادش,&amp;nbsp; گریه می کرد و به چادر ماها (من نه ها!!) &amp;nbsp;اشاره می کرد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;خلاصه آخرش بچهه به زور مادرش از ما دور شد و حتی ما نتونستیم بهش بگیم که عزیز دل برادر! این &amp;laquo;چیز سیاه روی سر&amp;raquo; همون چادره!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hejabebartar.persianblog.ir/post/42</link>
      <author>ع.ق</author>
      <comments>http://hejabebartar.persianblog.ir/comments/347678/8978118/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347678.post-8978118</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Feb 2012 11:16:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان یک &amp;#171;یارو&amp;#187;</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یکی بود یکی نبود,&amp;nbsp;غیر از خدا هیچ کس نبود&amp;hellip;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یه روز توی یه شهری که اصلا هم اسمش تهران نبود,&amp;nbsp;و توی کشوری که به هیچ وجه ایران نبود,&amp;nbsp;یه پسر جوونی بود که اسمش واسه شما اصلا مهم نبود!&amp;nbsp;اما به جاش شما می تونید اونو&amp;nbsp;&amp;laquo;یارو&amp;raquo;&amp;nbsp;صدا کنید.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;این&amp;nbsp;&amp;laquo;یارو&amp;raquo;&amp;nbsp;ی ما خیلی پسر گلی بود,&amp;nbsp;ماه!&amp;nbsp;سر به زیر,&amp;nbsp;چشم پاک,&amp;nbsp;مودب &amp;hellip;.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یه روز که داشت توی خیابون راه می رفت,&amp;nbsp;چشمش اشتباهی افتاد به چند تا دختر که اصلا هم بد حجاب نبودن!&amp;nbsp;فقط یکم بی حجاب بودن!&amp;nbsp;دل این یاروی ما هم با یک نگاه درب و داغون شد!&amp;nbsp;آخه از قدیم شنیده بود که&amp;nbsp;:&amp;nbsp;ز دست دیده و دل هر دو فریاد,&amp;nbsp;که هر بی حجابی که دیده بیند,&amp;nbsp;دل کند یاد!&amp;nbsp;به خاطر همین یاروی ما خیلی ناراحت و خسته رفت خونه و به فکر چاره افتاد:&amp;nbsp;گفت پس منم&amp;nbsp;:&amp;nbsp;بسازم خنجری تیغش ز فولاد&amp;nbsp;و&amp;nbsp;به&amp;nbsp;خاطر&amp;nbsp;اینکه&amp;nbsp;مصرع دومش رو یادش نبود,&amp;nbsp;ندونست با اون خنجر چی کار کنه. خنجر رو انداخت کناری و به فکر دیگه ای افتاد:&amp;nbsp;اینکه برای اینکه دلش هر چیزی رو یاد نکنه چشمش رو با چشم بند ببنده!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;دو تا بشکن زد و چشماشو بست و رفت توی خیابون.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;فکر می کرد خیلی فکر خوبی کرده اما همین طور که داشت توی خیابون راه می رفت و مواظب بود که از توی پیاده رو خارج نشه یهو محکم با مخ رفت توی دیوار&amp;nbsp;و&amp;nbsp;پخش&amp;nbsp;زمین شد و چشمتون روز بد نبینه&amp;hellip; آدم با آفتابه شیر موز بخوره اما میون مردم توی خیابون اینقدر ضایه نشه. حالا همه ی مردم دورش جمع شده بودن و بهش می خندیدن که این دیگه چه آدمیه که چشماشو می بنده و راه می ره توی خیابون؟!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یارو هم خیلی بهش بر خورد,&amp;nbsp;به همین خاطر گفت من به جای اینکه چشمامو ببندم,&amp;nbsp;سرمو بالا می گیرم و سعی می کنم به هیچ چیزی این طرف و اونطرف نگاه نکنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;چه قدر سر بالایی خوب بود!&amp;nbsp;هم سرت بالا بود هم افتخار می کردی و هم کلی کلاس داشت!&amp;nbsp;تازه پرنده ها و ابر ها هم از روی زمین خیلی قشنگ به نظر می رسیدن!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;خلاصه این یاروی ما همینطور که به ابر ها و پرنده هایی که هر از چند وقت یکبار از توی آسمون رد می شدن چشم دوخته بود داشت حرکت می کرد که&amp;nbsp;یهو&amp;nbsp;احساس&amp;nbsp;کرد&amp;nbsp;آسمون داره کوچیک می شه و خودش داره توی سوراخی سقوط می کنه,&amp;nbsp;بعد از اینکه یارو افتاد توی لجن و آب کثیف,&amp;nbsp;فهمین افتاده توی چاه فاضلاب!&amp;nbsp;فاضلاب خیلی بوی بدی میداد,&amp;nbsp;یارو هم از بوی بد بدش میومد. به خاطر همین باید یه فکر دیگه ای می کرد. وقتی که کارکنان شرکت فاضلاب با یه چوب گنده یارو رو از میون تورهای تصفیه خونه کشیدن بیرون,&amp;nbsp;فهمید که باید چیکار کنه!&amp;nbsp;باید به جای سر به هوایی سر به زیر باشه!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بعد از اینکه خودشو کمی تمیز کرد قبل از حرکت کردن گردنش رو به سمت زمین کج کرد و&amp;nbsp;&amp;laquo;سر به زیر&amp;raquo;&amp;nbsp;که چه عرض کنم!&amp;nbsp;سر به زیر زمین شد!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;خلاصه این یاروی قصه ی ما رفت و رفت و رفت و همینطوری سر به زیر رفت تا وقتی که احساس کرد چقدر سر به زیری خوبه!&amp;nbsp;هم&amp;nbsp;زمین&amp;nbsp;زیر پات رو می بینی که اتفاقی نیفته,&amp;nbsp;هم به جای نا مربوطی نگاهت نمیفته!&amp;nbsp;همینطوری که داشت می رفت یهو از سمت راستش یه صدای ترسناکی شنید:&amp;nbsp;صدا شبیه بوق کامیون بود,&amp;nbsp;برای اینکه سر به زیریش خراب نشه نگاهی نکرد اما صدای بوق همینطوری داشت نزدیک تر می شد. صدا نزدیک شد و نزدیک شد و نزدیک شد تا یهو یه چیز محکم و گنده ای بهش خورد و یارو دید به جای زمین توی هوا داره پرواز می کنه. چقدر سر به زیری خوب بود,&amp;nbsp;آدم اگه خوب سر به زیر باشه می تونه حتی پرواز هم بکنه!&amp;nbsp;اما مثل اینکه این پرواز زیاد هم طول نکشید,&amp;nbsp;انگار داشت سقوط اضطراری می کرد,&amp;nbsp;جاتون خالی,&amp;nbsp;زمین از این بالا خیلی قشنگ بود,&amp;nbsp;مخصوصا اینکه هی داشت نزدیک تر میشد. وقتی زمین خیلی نزدیک شد,&amp;nbsp;یارو احساس کرد که کسی چراغارو خاموش کرد. وقتی چشماشو باز کرد دید توی بیمارستان روی تخت دراز کشیده و یه چیزای سفید و سخت روی همه ی بدنش کشیدن. تنها بدیش این بود که نمی تونست تکون بخوره اما به جاش همه ی فامیلاش واسش کمپوت هلو و گلابی آورده بودن. آخه یارو گلابی خیلی دوست داشت.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;واقعا چقدر سر به زیری خوبه,&amp;nbsp;همه واست کمپوت گلابی و هلو میارن!&amp;nbsp;به خاطر همین یارو تصمیم گرفت از اون به بعد&amp;nbsp;(اگه زنده موند)&amp;nbsp;همیشه سر به زیر باشه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://hejabebartar.persianblog.ir/post/41</link>
      <author>ع.ق</author>
      <comments>http://hejabebartar.persianblog.ir/comments/347678/8902419/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347678.post-8902419</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Feb 2012 23:39:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیا منو بگیر...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;داشتیم با هم راه می رفتیم، با فریبرز، رفیقم. داشت با تلفن حرف میزد، یهو شروع کرد به فحش دادن: پُفیوس! حرف دهنتو بفهم، کجای ریخت و قواره ی تو به من می خوره بد ترکیب!... من !؟ من گفتم!؟ کِی، کجا؟ ... اون روز توی کافی شاپ؟! آره, گفتم بدون تو نمی تونم زندگی کنم، ولی این به این معنی نیست که میام می گیرمت! روشن شد؟ حرف زیادی هم نزن! دیگه شمارتو روی گوشیم نبینما!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; ازش میپرسم: کی بود؟&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- همین دختر شیپیشوه!&amp;nbsp; - النازو میگی؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; - نه بابا ! الناز که اون که اون دماغ گندهه ست! منظورم... - نکنه شقایقو میگی؟&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- نه بابا اون که به من محل سگ هم نمیذاره&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; - پس منظورت شیواست؟ - شیوا؟ شیوا دیگه کدوم خریه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; - همون خری که پارسال کلی پول ریختی به پاش!&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- آها! نه... اونم نیست... - پس حتماً پروانه بود؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp; - پروانه؟ ... آها ... اون پروانه؟! ... نه ... پروانه بد ترکیب و داغون بود ، اما نه به اندازه ی این. اون حد اقل با کیلو کیلو آرایشی که می کرد می تونست اون قیافه شو قابل تحمل کنه... این ... اسمشو هم یادم نیست... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- حالا چی می گفت؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; - هیچ... دختره ی خنگ میگه بیا منو بگیر... تو قول دادی بیای خواستگاریم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-حالا واقعا قول دادی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; -نه بابا چه قولی چه کشکی؟ دختره ی تازه کار هوا ورش داشته... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- خب بیچاره حتما خیلی داغون میشه... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- به درک ... مگه تقصیر منه؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- پَ نه پَ... تقصیر عمه ی منه!! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- خیلی بی مزه ای... . حالا تو می خوای همینطوری بی کار بمونی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- بی کار چیه... درس دارم می خونم دیگه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; - اون کارو که نگفتم ... منظورم این کار بود... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- آها... دختر بازی... لاو ترکوندن و ... ای شیطون ... آخه ما که مثل شما تیپ دخترکش و روابط اجتماعی و جی اف بی اف و این جور کارا حالیمون نیست... بذار به درسمون برسیم ... - آره ... راست می گی... تو مرد این کارا نیستی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- حالا من یه چیزی گفتم ... یه چندتا تکنیک یادم بدی می ترکونم... جون من... - نه... تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی.. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بله... کلی وقت گذشت من هیچ غلطی نتونستم بکنم, به جز ازدواج... هی می دیدمش میگفتم : پسر داری پیر میشی چرا زن نمی گیری... میگفت: هنوز پیداش نکردم. می گفتم کیو؟ می گفت: مورد مناسبو. چند سالی گذشت و جوابی که به این سوال من میداد هیچ تغییری نمی کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; همین چند وقت پیش بعد هفت هشت سال از اون قضیه دوباره ازش پرسیدم, دوباره گفت: هنوز مورد مناسبو پیدا نکردم. گفتم: حالا این مورد مناسب چه ویژگی هایی دارن که این همه مدته داری دنبالش می گردی؟ سالی سی چهل تا خواستگاری داری می ری اونوقت هیچکدوم مناسب نیست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; - نه بابا... هیچکدوم... اینایی که من میرم سراغشون همه اینکاره ن...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; - ببخشید؟! چیکاره؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- اینکاره دیگه... اهل بی اف و دوست بازی و این حرفا... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- اِ... جریان از این قراه؟! آقامون خانم نجیب و چشم و دل پاک دوست دارن... عجب!؟... نه که خودت خیلی چشم و دلت پاک بود!؟... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- چه ربطی داره؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; - خیلی!... دیگه مزاحمت نشم... فقط ... شاعر میگه: باش تا صبح دولتت بدمد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hejabebartar.persianblog.ir/post/40</link>
      <author>ع.ق</author>
      <comments>http://hejabebartar.persianblog.ir/comments/347678/8896632/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347678.post-8896632</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Feb 2012 00:37:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پاکت نامه ی دلدار</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;قبل از همه ی اون اتفاقات من فقط یه پاکت نامه ی ساده بودم. یه پاکت نامه ی ساکت و تنها که توی مغازه منتظر فروخته شدن بود. هفته ها و ماه ها می گذشت و من فروخته نمی شدم,&amp;nbsp;شاید دلیل خاصی داشت,&amp;nbsp;شاید&amp;hellip;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بالاخره اون روز رسید. روزی که من فروخته شدم به یه پیر مرد. پیر مرد منو برد خونه ش.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;همیشه تصور می کردم قراره حامل یک نامه باشم, اما انگار قرار, چیز دیگه ای بود. پیر مرد مقداری پول رو با دقت شمرد, بوسید و بعد داخل من گذاشت. از اون لحظه به بعد من احساس کردم, ماموریتم شروع شده. توی این دنیای به این بزرگی, ماموریت بزرگی نبود اما برای من مهمترین چیز توی دنیا بود. غافل از اینکه تقدیر من چیزی به مراتب مهمتر از اون بود...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;نمی دونستم پولی که درون منه چه ارزشی داره؟ نمی دونستم قراره به ازاش چه چیزی دریافت بشه, برای من فقط مهم این بود که به خوبی وظیفه م رو انجام بدم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;پیرمرد منو گذاشت توی جیب کتش. شروع به حرکت کرد. بعد از مدتی حرکت انگار یه جا نشست. ساکت و ساکن بود. از اطراف صدای صحبت مردی میومد. بلند بلند صحبت می کرد و تاثیر گذار, من نمی فهمیدم چی می گه اما وقتی صحبت می کرد همه گریه می کردن, حتی پیرمردی که من توی جیب کتش بودم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;گریه ها و سر و صدا ها تموم شد. پیر مرد بلند شد و کمی حرکت کرد, دست توی جیبش برد و منو توی دست گرفت و بیرون آورد و گفت: حاج آقا&amp;hellip; می دونم برای روضه ی امام حسین این چیزا خیلی ناقابله اما &amp;hellip; اگه قبول کنید منت روی سر ما گذاشتید&amp;hellip;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;مردی که پیرمرد اونو حاج آقا صدا کرده بود هم در جواب کمی تعارف کرد و بعد از اصرار پیر مرد منو گرفت. لباسای عجیبی تن این &amp;laquo;حاج آقا&amp;raquo; بود. شاید عجیب ترینش پارچه ی سفیدی بود که دور سرش پیچیده بود. منوگرفت و گذاشت توی جیب بزرگ لباسش&amp;hellip; روی سینه ش.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;این &amp;laquo;حاجآقا&amp;raquo; قلب بزرگی داشت. تا اون وقت این قدر به قلب یک انسان نزدیک نبودم. با هر تپش قلبش با من صحبت می کرد. انگار به غیر از خون چیزهای دیگری هم توی این قلب بود که باعث شد من کمی تغییر کنم. حالا من دایره ی وسیع تری از اطرافم رو می تونستم حس کنم. بیش تر از جیب لباسی که توش بودم, بیش تر از جلوی پای حاج آقا, احساسات و افکارش برای من خیلی واضح و روشن بود,انگارجزئی از او شده بودم. حس جالب و همینطور عجیبی بود. حالا می تونستم بفهمم که این حاج آقای ما رفته سر خیابون و منتظر ماشین ایستاده.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;همینطور که حاج آقا کنار خیابون ایستاده بود و خطاب به هر ماشینی که از جلوش رد می شد صدا می زد: &amp;laquo;مستقیم!!&amp;raquo;, اون طرف خیابون و مقداری بالا تر زنی قدم می زد. درست نفهمیدم که حاج آقا چی دید یا اون چیزی که دید چه معنایی می داد اما بد جوری قلب حاج آقا رو به تپش انداخت, انگار آتشی به جانش افتاده بود. همینطور که قلبش دیوانه وار به قفسه ی سینه ش لگد می زد, حاج آقا با خودش دعواش شده بود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- یعنی &amp;hellip;.؟!؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- نه &amp;hellip; انشاء الله که قصد فساد نداره&amp;hellip;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- مگه نمی بینی چیکار داره می کنه؟ بعد می گی قصد دیگه ای داره؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- خب مگه از دست من کاری بر میاد؟ اگه من برم سمتش که شاید مردم توی خیابون فکر بد کنن. اصلا چطور می تونم جلوشو بگیرم؟؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-مطمئنی از دستت کاری بر نمیاد؟ پس همه ی حرفایی که با خودت می زدی فقط ادعا بود؟...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;انگار جمله ی آخر, نتیجه ی دعوا رو تغییر داد. حاج آقا مصمم شد, لباس بلندش رو جمع کرد و با قدم هایی محکم از خیابون رد شد و مستقیم به سمت اون زن رفت. با چند قدم بهش رسید. زن اما داشت سرش رو از توی پنجره ی ماشینی بیرون می کشید و متوجه او نشده بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;با لحنی دل سوخته اما قاطع گفت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- خانم! &amp;hellip;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;زن که تازه حاج آقا رو دیده بود خیلی متعجب به او نگاه کرد. ابتدا فکر کرد که حاج آقا با کس دیگه ای کار داره. به خاطر همین دور و برش رو نگاهی انداخت و بعد دوباره با تعجب بیشتر به حاج آقا رو کرد. حاج آقا ادامه داد:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- بله . با شما هستم&amp;hellip; چرا این کارا رو می کنید؟&amp;hellip;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;زن که جواب نداشت بده, دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه اما حاج آقا که به زمین نگاه می کرد ادامه داد:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- اگه برای پوله &amp;hellip; این پول &amp;hellip;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و به سرعت دست برد توی جیبش و منو توی دستش گرفت&amp;nbsp; و دستش رو به سمت زن دراز کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;زن که حسابی مات و مبهوت شده بود بی اختیار منو از دست حاج آقا گرفت و حاج آقا بدون اینکه کلمه ی دیگه ای حرف بزنه به سرعت از اونجا دور شد و زن رو توی بهت تنها گذاشت. اونچنان مبهوت و متعجب بود که تا دقایقی حتی صدای ماشین هایی که کنارش ایستاده بودن و بوق می زدن رو نمی شنید. بعد به خودش اومد و در منو باز کرد تا محتویات منو ببینه. با دیدن اسکناس های پول فقط مطمئن تر شد. بدون اینکه پول ها رو بشمره منو داخل کیفش گذاشت و حرکت کرد. می تونستم از همون داخل کیف بفهمم که چقدر به هم ریخته. غرق فکر بود. به همه چیز فکر می کرد. به اینکه چرا متولد شده. به اینکه چرا دنیا باید اینطور باشه. به اینکه توی این دنیا چیکار می کنه. به اینکه چرا تا الان زندگیش اینطور بوده. به اینکه چه کسی این زندگی رو واسه ش اینطوری ساخته؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اونقدرغرق فکر بود که نفهمید تمام طول راه رو پیاده طی کرده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;خونه ش یه واحد خیلی کوچیک از یه آپارتمان بود. خونه خیلی شلوغ و به هم ریخته بود. بوی بدی هم از همه جاش به مشام می رسید. آشغال و زباله همه جاش رو پر کرده بود. اما او بدون توجه به هیچ چیز مستقیم به اتاق خواب رفت. اتاق خواب شلوغ ترین قسمت خونه بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;روی تخت نشست, منو از توی کیف بیرون آورد و بهم زل زد. باز هم فکر کرد. همه چیز رو خوب می دونست. جواب تمام سوالاتی که از خودش می پرسید ,اینکه از کجا اومده, بعد از مرگش چه اتفاقی قراره بیفته و &amp;hellip; اما به سختی با این باور هاش مبارزه می کرد. بلند شد و شروع به حرکت کردن در عرض اتاق کرد. اما دلش باز هم پر از درگیری بود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- می دونی که کلات اون ور پس معرکه ست؟!؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- ول کن بابا &amp;hellip; بی خیال &amp;hellip; بچسب به عشق و حالت&amp;hellip;کی گفته اون ور خبری هست؟ &amp;hellip;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- می دونی که هست!&amp;hellip; و نمی تونی انکارش کنی !&amp;hellip; این دونستن توی تمام لحظه های زندگیت راحتت نمی ذاره&amp;hellip;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;این جنگ هم انگار تمامی نداشت&amp;hellip; کاش از دست من هم کاری ساخته بود&amp;hellip; شاید بود&amp;hellip;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;حالا به صورت عصبی دست هاشو به این طرف و اونطرف پرتاب می کرد. حسابی کلافه شده بود. نگاهش به آینه افتاد. رفت به سمتش و خودش رو توی آینه ورنداز کرد. طوری روی صورتش دست می کشید که انگار داره به پوست حیوان کثیفی دست می زنه. از خودش متنفر شده بود. توی چشم های خودش زل زده بود و هیچ حرفی نمی زد&amp;hellip; تا اینکه ناگهانی مثل بچه ای که از مادر جداش کرده باشن فریاد کشید: چرا؟&amp;hellip;.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;داشت دیوونه می شد. می خواست پا روی همه ی دونسته هاش بذاره و بی خیال همه چیز بشه.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;دوباره به من توجه کرد. منو توی دو دست گرفته بود. در منو باز کرد و پول ها رو برداشت و منو به گوشه ای انداخت. بعد از اینکه پول ها رو شمرد, نگاهش به طور &amp;laquo;اتفاقی&amp;raquo; به من افتاد و متوجه نوشته ای که پشت من بود شد: &amp;laquo; مسجد چهارده معصوم- دهه ی اول محرم - روضه ی حضرت رقیه (س) &amp;raquo;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;تا اون لحظه نمی دونستم حضرت رقیه یعنی چی, اما فهمیدم تنها معنایی که می تونه داشته باشه غم و غصه ست&amp;hellip; انگار کوهی از غم بر دل اون زن خراب شده بود &amp;hellip;به حالت سجده روی زمین افتاد و شروع به گریه کرد&amp;hellip; اونقدر گریه کرد که اشکهاش زمین رو خیس کرد&amp;hellip; متوجه گذشت زمان نبود&amp;hellip; می خواست سال ها غم رو از دلش بیرون کنه&amp;hellip; غم سال های دراز به این زودی قرار نبود از این دل, رخت بکنه&amp;hellip; همینطور که گریه می کرد نوری از قلبش شروع به تابیدن کرد. هرچه بیشتر می گذشت نور بیش تر و بیشتر می شد. نور اونقدر زیاد شد که تمام اتاق به نور تبدیل شده بود و هیچ چیز دیگه ای جز نور دیده نمی شد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;سال ها از اون شب گذشت. و در تمام اون مدت من توی کمد کوچکی, توی جعبه ی خاصی که با دقت تزیین شده بود بودم. هر از چند وقت یکبار همون زن در کمد رو باز می کرد, من رو نگاه می کرد و فکر می کرد. به اینکه هیچ چیز &amp;laquo;اتفاقی&amp;raquo; نیست.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;چند وقت بود یک مرد هم ساکن این خونه شده بود. بعض وقتها دوتایی منو نگاه می کردن و با هم در مورد قضایا و اتفاقات اون شب صحبت می کردن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یک شب اون زن سراسیمه به سراغ من اومد,&amp;nbsp;منو برداشت و توی کیفش گذاشت. انگار خیلی عجله داشت. همراه اون مرد از خانه خارج شدند. بعد از سال ها این اولین باری بود که دوباره فضای بیرون از خونه رو می دیدم. با گذشت زمان انگار خیلی چیز ها فرق کرده بود, از جمله لباس های زن بود. برام عجیب بود که چطور این زن سعی داشت نوری که از قلبش می تابید رو با پارچه ی سیاه بزرگی که روی تمام بدنش کشیده بود خاموش کنه؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بعد از کلی حرکت, به جایی رسیدند که خیلی برام آشنا بود&amp;hellip; درست یادم نمی اومد اما آشنا بود &amp;hellip; انگار منتظر کسی بودند. دقیقه ها منتظر ایستادند تا بالاخره اومد. درست شناختمش . حاج آقا بود! بعد از این سال ها پیر تر شده بود. اما مطمئن بودم که خودش بود. مرد و زن جلو رفتند و بهش سلام کردن. زن شروع به صحبت کردن کرد: حاج آقا منو یادتون میاد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;حاج آقا که زمین زیر پاش رو نگاه می کرد گفت: معذرت می خوام, به جا نیاوردم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;زن که بغض گلوش رو بد جور می فشرد منو از توی کیفش درآورد و به حاج آقا نشون داد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- من همون دخترم که &amp;hellip;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و شکستن بغضش مانع ادامه دادن صحبتش شد. حس حاج آقا بعد از اینکه منو دید خیلی عجیب بود. تلفیقی نا موزون از تعجب , بهت و شادی&amp;hellip; اشک چشم هاشو پر کرد. زن ادامه داد: این هم شوهرمه. حاج آقا توی این سالا خیلی دنبالتون گشتم تا ازنتون تشکر کنم. ا این پاکت نامه&amp;hellip;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و باز هم اشک ریختن مانع صحبت کردنش شد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از اون شب من دیگه به هیچ وجه یه پاکت نامه ی عادی نبودم. من اونوقت یه وسیله بودم &amp;hellip; وسیله ای که قرار بود یک زندگی رو به مسیر اصلیش باز گردونه&amp;hellip;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;حالا من متفاوت ترین پاکت نامه ی دنیا هستم. چون من &amp;laquo;دل&amp;raquo; دارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;((بر اساس داستانی واقعی))&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;قلم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;۹۰/۱۰/۲۸&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&lt;span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hejabebartar.persianblog.ir/post/37</link>
      <author>قلم</author>
      <comments>http://hejabebartar.persianblog.ir/comments/347678/8757732/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347678.post-8757732</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Jan 2012 18:29:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دل</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;شاید خنده دار باشه، حتی واسه خودمم هم خنده دار بود...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;گرمای تن دوست...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQ0NDAtzqpFnaBrtTKu6IH15RyvdHI6A2sDhkwUHVF0nhL_noUIxj_MLLvr" alt="" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;---------------------------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&lt;span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;چقدر دلنشین بود...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;گرم بحث بین جمع فامیل بودیم که افسانه - دختر خاله م- از روی مبل بلند شد و روی زمین نست تا من رو به روش نباشم. رسممون بود. دو تا نامحرن نباید رو به روی هم مینشستن. چه تو مهنونی چه سر سفره. بلند شدم و نشستم جاش.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و احساسی که هیچوقت تجربه نکرده بودم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;احتمالا بیشتر از ده دقیقه اونجا نشسته بوده که توی این سرما جاش اینقدر گرم بود. من تازه وارد شده بودم و هنوز بدنم نتونسته بود سرما رو از تنم خارج کنه. &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;شاید خنده دار باشه، حتی واسه خودمم هم خنده دار بود... گرمای تن دوست...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;راستش چند وقتی بود مامان داشت رو مخ خاله -مامان افسانه- &amp;nbsp;کار می کرد که یه روز بریم خواستگاری. احتمالا یه قرارایی هم گذاشته و من هنوز خبر ندارم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;نگاهی به افسانه -که توی اون لحظه دو سه نفر بینمون فاصله بود- انداختم. جواهر ضریفی که با ضرافت و هنری غیر قابل توصیف پر قویی مانع از انتشار تلألؤ خیره کننده اش بود. شاید اگر آن پر قو نبود همه از درخشش چنان گوهری کور می شدیم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از اینکه اینقدر گستاخانه جسارت کردم و به خودم جرأت دادم سعی کنم بهش نگاه کنم از خودم ناراحت شدم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;گرمای دلنشینش، با اینکه به سختی احساس می شد، اما به عمق جان نفوذ می کرد. نمی دونم چرا اونقدر مست همین چند درجه ی سانتی گراد اختلاف دما شده بودم. شاید داستان هایی که با همین گرمای ناچیز ساخته بودم. شاید!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;لحظه ای تصور گرمای آغوشش، منو به خود آورد: پای خیالتو از گلیمت دراز تر نکن! &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;سرم رو گرفتم بالا و به جمعی که مقابلم نشسته بودن و گرم بحث بودن نگاهی انداختم، که چشم هام توی چشم های بی بی قفل شد! &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;انگار چند دقیقه بود که منو &amp;nbsp;زیر نظر داشته! توی چشم هام نگاه می کرد و لبخند کمرنگی که روی صورتش بود قدر هزاران جمله برای من حرف بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;بقیه که این خیرگی رو توی چشم های بی بی دیدن، ازم پرسیدن: خب نظر تو چیه، تو که این همه باهاشون برو بیا داری!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;نمی دونستم داشتن در مورد چی با هم حرف میزدن: با کیا برو بیا دارم؟!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;- آقا رو! دو ساعته داریم خودمونو جر می دیم اونوقت جناب عالی &amp;nbsp;میای میگی لیلی مرد بود یا زن؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;کمی خودمو جمع و جور کردم، و فهمیدم دقیقه هاست که غرق و غوطه ور خیالم، و در تمام این مدت به زمین زیر پام خیره بودم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و حالا دوباره چشم های بی بی...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;انگار از درونم خبر داشت. انگار می دونست چه حسی دارم. انگار می دونست چه بد غرق خیالم. انگار فهمیده بود، فقط اثری از افسانه با من چه کرده بود...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;پشت سرم اما، انگار کسی در دور دست قهقه می زد... قهقه ای سرمستانه از موفقیت... &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;فهمیدم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از همون نگاه های پر معنی بی بی فهمیدم که چه کردم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اول کمی امید وار شدم: من میتونم از چنین چیزی که واسه خیلی ها نه تنها بی معناست، حتی خنده داره، اینقدر لذت ببرم... اما بعد...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;فهمیدم که مرض قلب دارم... شاید قلب مریض... شاید هم دل درد... و شاید دردِ دل!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;فهمیدم آب و هوا توی قلبم برای رشد مرض مناسبه...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;فهمیدم یه بذر خیلی خیلی کوچولو و بی اهمیت، میتونه تبدیل بشه به خروار خروار آفت و مرض...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;فهمیدم&amp;nbsp;نفهمیدم...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;نتونستم خودمو به این راحتی ببخشم. یکباره از جام بلند شدم و زدم بیرون... توی هوای سرد سرد. همه تعجب کردند، به جز بی بی ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;من هوای سرد رو دوست نداشتم ، اما حس می کردم مثل مادری منو توی آغوش گرفته و دردِ دلهامو میشنوه. هوایی که با اینکه سرد بود اما برای من آرامش بخش بود، چون داشت چیزهایی رو از یادم می برد که داشت منو &amp;nbsp;از درون می خورد...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;داشت دردِ دلهام رو ، از سرم می برد...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;قلم&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;١٨/١٠/٩٠&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://hejabebartar.persianblog.ir/post/35</link>
      <author>قلم</author>
      <comments>http://hejabebartar.persianblog.ir/comments/347678/8692463/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347678.post-8692463</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Jan 2012 08:26:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اسطوره ی غیرت!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large; font-family: 'B Mitra';" lang="FA" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;یکی از آشناهامون تعریف می کرد:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="LTR"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="font-family: 'B Mitra';" lang="FA" dir="RTL"&gt;دوستم داشت فیلم یکی از عروسی های فامیلوشونو بهم نشون می داد، رسید به یه جاهایی که خودش داشت بین مردای فامیل می رقصید. تو دلم گفتم ایشالا همه به هم محرمن دیگه! احتمالاً خانواده ی بزرگی دارن ، همه با هم خواهر برادرن. دیویست &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman','serif';" lang="FA" dir="RTL"&gt;&amp;ndash;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'B Mitra';" lang="FA" dir="RTL"&gt; سیصد تا خواهر برادر که چیزی نیست!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="LTR"&gt;&lt;span style="font-size: large; font-family: 'B Mitra';" lang="FA" dir="RTL"&gt;بهش گفتم تو که داری بین مردا می رقصی ، این روسری چیه روی سرت انداختی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="LTR"&gt;&lt;span style="font-size: large; font-family: 'B Mitra';" lang="FA" dir="RTL"&gt;گفت: آخه ساسان نمی ذاره من بی حجاب باشم جلوی مردای فامیل.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="LTR"&gt;&lt;span style="font-size: large; font-family: 'B Mitra';" lang="FA" dir="RTL"&gt;گفتم: به به! این آقا ساسان، اسطوره ی غیرت کی هستن اونوقت؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="LTR"&gt;&lt;span style="font-size: large; font-family: 'B Mitra';" lang="FA" dir="RTL"&gt;گفت: دوست پسرمه دیگه!...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="LTR"&gt;&lt;span style="font-size: large; font-family: 'B Mitra';" lang="FA" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="LTR"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="LTR"&gt;&lt;img title="غیرت زنانه" src="http://s2.picofile.com/file/7142502147/1373222459.jpg" alt="غیرت از نوع زنانه" width="448" height="328" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="LTR"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="font-family: 'B Mitra';" lang="FA" dir="RTL"&gt;حالا من با این داداشمون یه حرف دارم، اونم اینکه: دمت گرم! هر کی هرچی فحش و متلک بارت کرد ، غلط کرد! من حسابی طرفتم! واقعاً کارت درسته! یه موی تو می ارزه به صدتای این ژیگولایی که یه شبه همه چیزو یادشون میره! باز به معرفتت که همین قدر غیرتو واست نگه داشته و مثل اونایی که یهو ناموس و زن و مرد و محرم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman','serif';" lang="FA" dir="RTL"&gt;&amp;ndash;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'B Mitra';" lang="FA" dir="RTL"&gt; نامحرمو بالا می کشن و بی غیرتی قی می کنن نشدی! بازم دمت گرم!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="LTR"&gt;&lt;span style="font-size: large; font-family: 'B Mitra';" lang="FA" dir="RTL"&gt;در ضمن، بدخواه مدخواه هم داشتی سه سوت داداشتو خبر کن، جنگی خراب می شم رو سرش! عکس بده، جنازه تحویل بگیر!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hejabebartar.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>ع.ق</author>
      <comments>http://hejabebartar.persianblog.ir/comments/347678/8623930/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347678.post-8623930</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Dec 2011 16:08:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دختر ب ا ز ی !</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;همه چیز داشت خوب پیش می رفت، اما تا وقتی که ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بذارید قصه رو از اولش تعریف کنم:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;ماشین کنار پای محسن با ترمز شدیدی وایساد . صدای ضبط ماشین بلند بود.یکی نبود بگه آخه اینقدر صداشو بلند می کنی خودت می فهمی چی می خونه یا نه؟ &amp;nbsp;برگشت به سمت ماشین دید &amp;laquo; به به ... مثل اینکه بروبچه ها جمعن! &amp;nbsp;فقط نقل مجلسو کم دارن که من باشم!&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; برنامه چیه بچه ها؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بهرام که تقریبا سردسته و دفترچه راهنمای آموزش انواع کرم ریختن ها و ضایع کردن ها و شیطنت ها بود ، دهها جمله رو توی یه چشمک خلاصه کرد. یعنی .... آره....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بپر بالا، بد نمی گذره!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;حالا که تمام منظور بهرام رو فهمیده بود هم توی دلش هم با دستش بشکنی زد و پرید بالا!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بچه ی پاسدار و دختر بازی! حاج آقا از شما بعید است! خلاف شرع می شود آنوقت هم خودت حرام می شوی هم طرف!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;طبق معمول بعد از سوار شدنش به ماشین، بهرام شروع کرده بود به کوبیدن ننگ بابای محسن توی سرش. &amp;laquo;آخه همه که از بابا شانس نمیارن! همه بابا دارن ما هم بابا داریم! یه ضد حال تمام عیار! گند دماغ، عصبی، خشن، خشک و... &amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;سریع بحثو عوض کرد و&amp;nbsp; شروع کردن به کرکره خنده. هیجان برنامه ای که در انتظارش بود قند تو دلش آب می کرد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;رفتن پارک، یکی دو ساعت از شب گذشته بود و پارک حسابی شلوغ بود. همه ی بچه ها که جمعا پنج نفر می شدن از ماشین پر سر و صدا پیاده شدن. صدای قهقه ها قطع نمی شد! بلندگو که چه عرض کنم! سیستم صوتی و آمپلی فایر رو با هم قورت داده و بودن! کسایی که تو پارک بودن چنان بهشون نگاه می کردن، انگار که یه دسته دلغک بی مزه و لوس اومده باشن توی پارک که به زور برنامه ی مزخرفشونو اجرا کنن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;طبق معمول یه دسته شدن و شروع کردن به قدم زدن آروم توی پارک.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خب برنامه چیه؟ فحش؟ تیکه؟ شماره؟ سر کاری؟ تیاتر؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;قبل از شروع برنامه باید فرمانده بهرام&amp;nbsp; برای بچه ها تعیین تکلیف می کرد.!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; همه ش!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مثل اینکه قراره امشب بترکونیم. فقط باید مواظب تیکه پاره ها مون باشیم کسی رو جانباز نکنیم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;مثل اینکه قرار نبود بچه ها از سر به سر محسن گذاشتن دست بردارن.&amp;nbsp; خودش اولین حمله رو آغاز کرد تا هم جو عوض شه هم خودش از یاد باباش بیاد بیرون. آغوشش رو باز کرد و عاشقانه، مستقیم رفت به سمت دوتا دوختری که داشتن از رو به رو میومدن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آه........ آنجلینای عزیز...... بالاخره دیدمت....... آه باورم نمیشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;وقتی به نیم متری دخترا رسید با بلند ترین صدایی که می تونست فریاد زد: آنجلینا!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یکی از دخترا مثل بید می ترسید و پشت اونیکی قایم شده بود. اما اون یکی که معلوم بود خیلی شیطونه دست به کمر گرفته بود و منتظر بود دشمن نزدیک بشه! :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آره خودم آنجلینام، کاری داشتی لندهور؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;محسن که حسابی کم آورده بود و پیش بینی های اصولیش(!) ابراز داشته بودند که دخترها از این حرکت یکه خواهند خورد، حالا خودش یکه خورده بود و داشت جلوی رفیقاش ضایه می شد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; منظورم خانم جولی بود، آنجلینا! کن یو اسپیک انگلیش؟ اوه مای گاد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خودمم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;مثل اینکه دختره نمیخواست کم بیاره! زد به سیم آخر: دستهاشو انداخت. چشمهاشو نازک کرد و ادای کسایی رو درآورد که خیلی دقیق شدن، نزدیک و نزدیک تر رفت و سر و ریخت دختره رو از فاصله ی بیست سانتی ورنداز کرد . بعد اومد بالا و گفت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نه خیر! میمونی که با کله رفته توی میز توالت و با بیل و ماله صورتشو آرایش کرده نمی تونه آنجلینای من باشه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بعد خودشو انداخت توی بغل رفیقاشو تظاهر به غش کردن کرد و باز فریاد زد: آنجلینا.... من آنجلینای واقعی خودمو میخوام نه از این آرایشایی که بهشون یه میمون آویزونه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;مثل اینکه عملیات با موفقیت آمیز(!) به پایان رسید!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;نیم ساعتی به همین منوال گذشت، توی همین نیم ساعت قد دو سه هفته خندیدن! دیگه محسن مونده بود چه جوری معده و روده شو جمع کنه! از فرط خنده به دختر چاق و چله ای که بهرام سر تا پاشو تیکه بارون کرده بود داشت کم کم اختیارشو از دست میداد! نشست روی زمین و ادامه ی خنده هاشو اونطوری ادامه داد. کم مونده بود روی زمین هم ولو بشه. . .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;مثل اینکه بچه ها جلو تر یه سوژه ی جدید پیدا کرده بودن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آقا لطفا مزاحم ما نشین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;آره... طبیعی بود... بعضی وقتها هم از این سوژه های سیبیلوی قنداق پیچ به تورشون می خورد!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ترشیده های بدبخت. دلتون بخواد ما یه حالی بهتون بدیم وگرنه که ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;تا اولین ثانیه هایی که محسن توی دلش این جمله رو تکرار می کرد همه چیز داشت خوب پیش می رفت... اما تا وقتی که احساس کرد صدای دختری که داره به بهرام و رفقاش اعتراض می کنه چقدر آشناست!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;حس سردی که از پشت گردنش شروع شده بود در یک آن به کل بدنش سرایت پیدا کرد! چشم هاش گرد شد! دست هاش سرد، پیشانیش داغ،&amp;nbsp; بدنش مثل مجسمه سخت و دلش آشوب...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;لبخند روی صورتش به سرعت جاشو به اخم و ترس و اضطراب داد. چند ثانیه طول کشید تا بتونه از جاش بلند شه. توی دلش غلغله ای به پا بود. خدا خدا می کرد اشتباه کرده باشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حتما اشتباه می کنم. آره ... اشتباه می کنم... حتما یکی دیگه ست... اون الان این موقع شب نمیاد بیرون...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;نزدیک شد و رفیقاشو کنار زد و به کسی که داشت اعتراض می کرد نگاهی انداخت. تا نگاهش به محسن افتاد ساکت شد! به چشم های محسن خیره و شد و منتظر بود. بیشتر از اینکه منتظر باشه متعجب بود. انگار نمی تونست ربط اتفاقاتی که اطرافش افتاده رو بفهمه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بهرام که هنوز متوجه نشده بود چه اتفاقی افتاده و فکر می کرد قبلا بین محسن و دختره خبرایی بوده ... زد پشت محسن و گفت: شیطون.... بی خبر و تنها .... بابا التماس دعا....یه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اما محسن فقط گردنش رو به سمت بهرام چرخوند. عصبانیت توی صورتش موج می زد. خشم اونقدر توی صورتش مشهود بود که بهرام بعد از نگاه به صورتش بقیه ی حرفشو قورت داد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;محسن راست مقابل بهرام ایستاد. بهرام منتظر هر عکس العملی از محسن بود غیر از این: دستش رو بالا برد و یه سلی محکم توی صورت بهرام کشید. صدای کشیده توی کل پارک پیچید. حتی مردم اطراف هم از دیدن محسن نفس هاشونو توی سینه حبس کرده بودن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;محسن یه کلمه به زبون آورد: دیگه نبینمت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="RTL" align="left"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بعد دست خواهرشو گرفت و از پارک رفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hejabebartar.persianblog.ir/post/32</link>
      <author>ع.ق</author>
      <comments>http://hejabebartar.persianblog.ir/comments/347678/8535932/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347678.post-8535932</guid>
      <pubDate>Thu, 15 Dec 2011 20:08:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>الدّاروین ، فی انتخاب النّساء الایرانییّن!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;...&amp;nbsp;گفتم : آه یافتم یافتم ! اورکا اورکا ! ارصطوی خودمانی دیگر! با عصایش در سرم بکوفت و گفت: اولاً آن سقراط بود ، ثانیاً ارصطو نه و ارسطو و ثالثاً نه! من نه سقراطم نه ارسطو.&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;&lt;img title="داروین" src="http://images.persianblog.ir/319960_P9ERoqZn.jpg" alt="مرحوم  مغفور (!) داروین " width="360" height="573" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;--------------------------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;دوش سر در جَیْبِ مراقبت فرو برده و در بحر مکاشفت مستغرق گشته بودم و کمند نیاز بر زلف یار بسته بودم که یار فغان از نهادش بر خواست که: ای مرتیکه! مگر تورا خود خواهر و مادر نیست که ذلف ما را چنین می کشی ؟ ...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و منِ بخت بازگشته، مانده در چاره ی فرار ، که ایزد منّان را سپاس که بِحار مکاشفات لاین در لاین گشت و من از آه یار در امان شدم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اما لاینی که بر وی فرو افتادیم بس عجیب و غریب می نمود از آن سو که پیر مردی سپید موی ، به لسانی دیگر سخن می کرد، ما هم که خواستیم قُبُلش کم نیاوریم گفتیم : آی اَم اِ بِلَک بُرد !&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;مرا ندا داد که ای فلان ، حقا که از بلاد پارسی! او را گفتم که این از کجا التفات نمودی ؟ گفت از لسان عِوَجَت ، خاک بر سرت باد ! وی را گفتم : این یکی دیگر از چه روی ؟ گفت : از دو روی : اول اینکه چهار قران ندادی و دانه جویی همت نکردی و به مکتب خانه ی زبان نرفتی که اکنون ننگ ملتت شدی و ثانیاً زین سبب که جناب ما را نشناختی!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;کمی مِن مِن کرده اندر خفایا و گوشه و کنار ذهن به دنبال این چهره ی ضایع گشتم و گفتم : آه یافتم یافتم ! اورکا اورکا ! ارصطوی خودمانی دیگر! با عصایش در سرم بکوفت و گفت: اولاً آن سقراط بود ، ثانیاً ارصطو نه و ارسطو و ثالثاً نه! من نه سقراطم نه ارسطو.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;گفتم پس اگر آنها نیستی پس حتماً مندلیف هستی ؟ گفت نه گفتم برادش چی؟ جان من بسی شباهت در تو و او دیدم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;گفت: بیخیال، من داروین هستم ! داروین!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بر وی سر تعظیم فرو آورده گفتم استادا ! خداوند غریق رحمتت کناد &amp;nbsp;که خوب زیر آب خلقتش زدی! نظریه ی انتخاب طبیعیت هرچه بود خوبی اش این بود که با میمون ها پسر عمو شدیم و دیگر نیاز نیست برای سیاحت باغ وحش بلیت تهیه کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/319960_Sk0u0HNk.jpg" alt="" width="260" height="127" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;نظریه ای؟ طرحی ؟ فرضیه ای؟ تتمه ای؟ تبصره&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;ای اگر داری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بگوی تا به گوش جهانیان برسانم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;گفت: نطریه ای در باب انتخاب طبیعی جماعت نسوان در بلاد پارس دارم که از این قرار است: هر آنکه بر صورت زشت خود زینت زدی و بزک کردی ، (به ایّ نَحوٍ کان)، یا اینکه فطرتاً زیبا روی بودی و نیازی به مِک آپ و تاتو و تزریق ژل (شما بخوانید لرزانک) و نقص دماغ نداشتی ، آن خود دل مردان را ربودی و زندگی کردی ، ولی آنکه بر خود زیادتی از زیبا رویی نکردی و کاری به این کار ها نداشتی محکوم به فنا بودی! &amp;nbsp;هرکه مک آپش بیش ، نظر بر وی بیشتر!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;مر او را گفتم : حاج آقا ، شما دیگر ز چه سبب اینگونه گویی با این ریش و محاسن؟ &amp;nbsp;تو مگر حاج آقای دین خودتان نیستی برادر روحانی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;گفت : بنگر که هرکه خودش را مَثَل دیگران کرد ماند و هرکه نکرد مرد! زین سبب است که هر روز به تعداد اینان زیادت است و از تعداد آنان کاستی . هر که خود را آراست ، قدر و احترام و شوکت و بزرگی و تخفیف اجناس نزد اجانب یافت و برای هر کار با اشارتی انجام دهد آن را. ولی هرکه ناراست ، اُمّلیّت و کلاغ سیاهی بر خود خرید و برای هر کار باید دوان باشد .ثانیاً به ریش نیست و به چیز دیگریست! و آن برادر روحانی نیست و پدر روحانی است!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یحتمل راست می گفتی بیچاره! خواهی نشوی اُمُل ، هم رنگ جماعت شو ، تا داد خود از مهتر و کهتر بستانی(!)&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از آن سبب که ذمّه ام مشغول اجنبی نباشد این را بگفتم و نصیحتی کنم تمام دخترانم را (بل خواهرانم) که هر چه توانستید از زینت و زیور و عشوه و خودنمایی کم نگذارید که راز بقای شما در این بلاد و قُرا در آن است. &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://hejabebartar.persianblog.ir/post/31</link>
      <author>ع.ق</author>
      <comments>http://hejabebartar.persianblog.ir/comments/347678/8287420/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347678.post-8287420</guid>
      <pubDate>Mon, 07 Nov 2011 06:53:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مالِتو سفت بگیر ، همسایه رو دزد نکن!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;...می خواستم بگم چرا هیچکی نیست این متجاوز شده ها رو محکوم کنه ؟ در حالی که خودشون &amp;nbsp;خیلی بیشتر مقصر بودن که کاری کردن که جلب توجه کنه و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&amp;nbsp;------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از قدیم گفتن مالتو سفت بگیر همسایه رو دزد نکن . می بینید! ضرب ال مثل داره میگه علت به دزدی مبادرت کردن همسایه زیادی در معرض قرار دادن اموال تو &amp;nbsp;بوده ، چون همسایه از اولش دزد نبوده که ، مال تو بهش چشمک زده، &amp;nbsp;دزد شده !&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;قرض &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از بیان این مطلب &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;(منظورم همون غصد و قرضه ها!)&amp;nbsp; این بود که چند وقت پیش توی خمینی شهر اصفهان یه اتفاقات جریحه داری اتفاق افتاد که حتماً باید رسانه ای می شد تا بعضی ها دنبال قضیه رو بگیرن و رسیدگیش کنن وگر نه .... بگذریم ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;تازه وقتی رسانه ای هم شد هر کی رفت و اومد گفت محکوم است ، محکوم است ، انقده محکومشون کردن که گفتیم آخه چند صد نفر به ده دوازده نفر !؟ &amp;nbsp;یهو فکر نکنید میخوام از متجاوزین حمایت کنم ها! نه ! بحث این حرفا نیست ، فقط میخواستم بگم اینهمه صحبت و بحث و مقاله و خبر در مورد متجاوزین و قوه قضاییه نوشته شد اما یکی نیومد در مورد متجاوَزین یا بهتره بگم متجاوَزات (با فتح واو = مورد تجاوز قرار گرفتگان) توی اون باغ چیکار می کردن که اینطوری شد!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از قضا تو همون باغ پارتی بوده و دختر و پسر ... &amp;nbsp;(وارد جزییات نمی شم) بعد، این همسایه ی بد بختشون -که احتمالاً الان حکم اعدامش هم صادر شده- همچین یه خورده تحریک میشه زنگ میزنه رفیق رفقاشو جمع می کنه و می ریزن توی باغ و می کنن اون کاری رو که نباید می کردن!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;خلاصه می خواستم بگم چرا هیچکی نیست این متجاوز شده ها رو محکوم کنه ؟ در حالی که خودشون &amp;nbsp;خیلی بیشتر مقصر بودن که کاری کردن که جلب توجه کنه و یه سری بخت بر گشته یا بر نگشته رو دستی دستی اعدامی کنن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;البته این یه موردشه ها! تا وقتی کسی خطی ، خطوطی ، نخی ، طنابی رد و بدل نکنه که کسی نمیاد بهش تجاوز کنه ! می کنه؟ حالا چه تجاوز به عنف باشه چه چشم چرونی و از این جور حرفا. تو خودتو سفت بگیر ، مطمئن باش کسی نمیاد مزاحمت بشه! &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اگه دست من بود می دادم این ضرب المثل رو عوض کنن به جاش بگن :&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;حجابتو سفت بگیر ، همسایه رو اعدامی نکن!&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://hejabebartar.persianblog.ir/post/28</link>
      <author>ع.ق</author>
      <comments>http://hejabebartar.persianblog.ir/comments/347678/7563599/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-347678.post-7563599</guid>
      <pubDate>Fri, 19 Aug 2011 19:10:17 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
